یـــا حبیبــــے، نور عینــــے
بگذار دلم سر به بیابان بگذارد/ دیوانگی ما به کسی ربط ندارد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : جوان ناکام
نظرسنجی
کدا مداح را بیشتر از بقیه ذاکران می پسندید؟











امروز 40 روز از خاکسپاری شهید حاج سید حمید تقوی می‌گذرد. شیرمردی که وقتی از خدماتش در سپاه پاسداران بازنشسته شد، خودش را خانه‌نشین نکرد و زندگی جدیدی را با فعالیت‌های جهادی در قلب عراق آغاز کرد. به همین بهانه پای صحبت یکی از دوستان و همکاران او نشستیم تا از زاویه‌ای دیگر به ویژگی‌های فردی و اجتماعی او بنگریم. باشد که چراغ راهمان شود...

نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 5 خرداد 1393

همه از زیسن معنایی دارند و در آن راهی را دنبال می کنند، هر کس به مقتضای عقلش و فهمش.

از نخل های درهم و غمگین پرسیدم: زندگی چیست؟

شاخه ای خشک و شکسته با دهان باد پاسخم داد که همین!

رود آرام و نرم، می خرامید و پیش می تاخت. پرسیدم زندگی را چگونه تفسیر می کنی؟

رود گفت: دریا زندگی است.

دریا گفت: نه، ابرها زندگی اند. پرواز در بیکرانه ی آسمان.

ابرها را پرسیدم. گفتند: پرنده ها آزادترند. آنها خود با بالهایشان پرواز می کنند، اما ما را بادها. از پرنده ای که سبکبال در افق پر می گشود پرسیدم از زندگی چه می فهمی؟ او گفت: بی حضور صیاد همیشه زندگی هست.

آسمان گسترده و آبی بزرگتر از آن بود به که پاسخی کوتاه اکتفا کند. او گفت: زندگی درخشش ستاره هاست، فلق است، شفق است و خونی که در طلوع و غروب جاری است.

خورشید که از زندان خاکستری ابرها می گریخت پاسخم داد: زندگی نیمروز داغ تابستانی است که آفتاب، دشت ها را می گدازد و چهره ها را می سوزاند. زندگی مرگ شب است و تولد من. من خود زندگیم. خاک نمناک بوی باران می داد و در ازدحام شاخه ها و برگ ها گم شده بود. صدایش زدم و زندگی را معنا پرسیدم. شکوفه ی کوچکی را که تازه رستن آغاز کرده بود و تن به نسیم سپرده بود نشانم داد و گفت: زندگی همین شکوفه است.

شکوفه کوچک بود و ظریف. تازه گستاخی آن را یافته بود که از سینه ی خاک سر کشید. پرسیدم تو از زندگی چه می فهمی؟ آرام و ساکت لبخندی زد. شاید زندگی را همان لبخند کودکانه می دانست.

گفتم بهتر است زیستن را از آدم ها بپرسم. آنها که بخاطرش همدیگر را می کشند و غارت می کنند و در راهش جان می سپارند.

بهتر دیدم که از گدای کنار خیابان که از همه چیز جز نفس کشیدن بی بهره بود بپرسم. او گفت: زندگی گنج بزرگی است پنهان در زمین های ناشناخته.

گفتم اینک که زندگی سراسر گنج است، پس بگذار از گنج داران بپرسم. گفتند: زندگی نبود مرگ است، زندگی «همیشه بودن» است. عمر بی پایان و بی مردن زندگی است. به یاد کودک غمگین روستا افتادم که با نگاهی لبریز از اشک شرمسارانه و رنگ پریده گفت: زندگی همان گاو سیاهمان بود که مرد. زندگی همان خواهر کوچکم بود که از بی شیری مرد.

گفتند از دیوانه هم بپرس. گفتم او که از نعمت عقل بی نصیب است. گفتند آرزو را چه به عقل؟ آنها راست می گفتند. دیوانه با حرکات خشکش فهماندمان که زندگی سراسر آرزوست و در رؤیا جاودانه بودن.

اینها همه زندگی بود. اما من عطش زده و سرگردان، تعبیری دیگر از زندگی، از زیستن و از جاودانه بودن را می جستم.

هنوز یک نفر باقی بود که از او می بایست پیش از همه می پرسیدم. او که ماندن را، پوسیدن را و رسیدن به دنیا را نمی خواست. او که فقط لقای یار را می طلبید و محبت دوست را . . . رزمنده.    آری رزمنده . . .

جلو رفتم و از رزمنده ای که مشغول نبرد بود و در انبوه آتش و گلوله و درد بی خیال «زندگی» می کرد. پرسیدم زندگی چیست؟

عرق پیشانیش را با آستین پر خاکش خشک، و اسلحه اش را در پنجه هایش فشرد و به شهیدی که در کنار خاکریز آرام خفته بود اشاره کرد و گفت: زندگی اوست . . .زندگی چون او عاشقانه مردن، بر دار مرگ رفتن و در لحظات نبرد تکه تکه شدن و همیشه سوختن و دم بر نیاوردن.

زندگی مرگ است اما مرگی قبل از مردن. اصلا مرگ خود زندگی است وقتی تو آگاهانه انتخابش کنی همچون شهدا . . .

آنها به راستی زندگی اند و به راستی زنده.



نوع مطلب : شهداء، اطلاع رسانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
همه می دانند که مدیون شهدا هستند اما چه سود....
چند درصد ما در مسیر شهدا حرکت می کنیم
ما در هنگامه رویارویی با شهدا جز شرمندگی چه چیز می توانیم بگوییم
برخیز ای انسان و با شهدا همراه شو که هرچه هست در این عالم جز زندگی در مسیر شهدا و امام حسین (ع) نیست
من و تو نباید بگذاریم پرچم ابوالفضل ها به زمین افتد راه سخت و طاقت فرساست اما راه حق و حقیقت همین است
پس بشتاب ای مجاهد که فردا خیلی دیر است اسیر هواهای نفسانی نشو ریسمان هوس را پاره کن و مجاهدت را آغاز کن که هدف از خلقت ما بسیار بالاتر از مطاع دنیاست هدف لقا, خداوندست و بس
والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین امنو و عملو الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
کی از نکات جالب‌ توجه در زندگی این سید شهید، توجه خاص او به امور معنوی بود. مواردی که شاید به نظر ساده آید اما تقید او و حتی تعیین مجازات در صورت عدم انجام آن نشانگر باور قلبی و یقین این جانباز شهید به اعتقاداتش بود.

به مرور دست‌نوشته‌هایی از او می‌پردازیم که قوانین ده‌گانه شهید علمدار اشاره دارد. باشد که به گوشه‌ای از معرفت شهدا دست‌ یابیم.


به ادامه مطلب رجوع شود



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
کلاس عاشقی امام راحل «قدس‌الله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها می‌نگریم، نفس‌های تأثیرگذار پیر جماران را درمی‌یابیم که چه حُرهایی را تقدیم محضر ملکوتی رب‌الأرباب کرد.

پای خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگان لشکر ویژه ۲۵ کربلا نشستیم که تقدیم مخاطبان ارجمند می‌کنیم. ***

به ادامه مطلب رجوع شود...


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

یکی از بچـه ها به ابــراهیم گفـت :
 
 ابرام جـون! تیـپ و هیکلـت خیلی جالـب شـــده...
 
 توی راه که می اومـدی دوتا دختـر پشـت سرت بـودن و مرتـب از تو حـرف میـزدند... 
 
شلــوار و پیرهن شیـک که پوشـیدی، ساک ورزشی هم که دسـت گرفتی ، کاملاً معلومه ورزشکاری! 
 

لطفا به ادامه ی مطلب مراجعه کنید..



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 17 آذر 1392

یك بار اتفاق افتاد كه بچه ها چند روز می گشتند و شهید پیدا نمی كردند. رمز شكستن قفل و پیدا كردن شهید، نام مقدس حضرت زهرا (س) بود. 15 روز گشتیم و شهید پیدا نكردیم. بعد یك روز صبح بلند شده و سوار ماشین شدیم كه برویم. با اعتقاد گفتم: «امروز شهید پیدا می كنیم، بعد گفتم كه این ذكر را زمزمه كنید:
دست و من عنایت و لطف و عطای فاطمه (س)
منم گدای فاطمه، منم گــــــدای فاطمه (س) »


تعدادی این ذكر را خواندند. بچه ها حالی پیدا كردند و گفتیم: «یا حضرت زهرا (س) ما امروز گدای شماییم. آمده ایم زائران امام حسین (ع) را پیدا كنیم. اعتقاد هم داریم كه هیچ گدایی را از در خانه ات رد نمی كنی.»
همان طور كه از تپه بالا می رفتیم، یك برآمدگی دیدیم.

 كلنگ زدیم، كارت شناسایی شهید بیرون آمد. شهید از لشگر 17 و گردان ولی عصر (عج) بود.یك روز صبح هم چند تا شهید پیدا كردیم. در كانال ماهی كه اكثراً مجهو ل الهویه بودند. اولین شهیدی كه پیدا شد، شهیدی بود كه اول مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهید شده بود. فكر می كنم نزدیك به 430 تكه بود.بعد از آن شهیدی پیدا شد كه از كمر به پایین بود و فقط شلوار و كتانی او پیدا بود. بچه ها ابتدا نگاه كردند ولی چیزی متوجه نشدند. از شلوار و كتانی اش معلوم بود ایرانی است. 15 _ 20 دقیقه ای نشستم و با او حرف زدم و گفتم كه شما خودتان ناظر و شاهد هستی. بیا و كمك كن من اثری از تو به دست بیاورم. توجهی نشد. حدود یك ساعت با این شهید صحبت كردم، گفتم اگر اثری از تو پیدا شود، به نیت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات می فرستم. مگر تو نمی خواهی به حضرت زهرا (س ) خیری برسد.بعد گفتم كه یك زیارت عاشورا برایت همین جا می خوانم. كمك كن. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه ها برای نماز رفته بودند. گفتم اگر كمك كنی آثاری از تو پیدا شود، همین جا برایت روضه ی حضرت زهرا (س) می خوانم. دیدم خبری نشد. بعد گریه كردم و گفتم عیبی ندارد و ما دو تا این جا هستیم؛ ولی من فكر می كردم شما تا اسم حضرت زهرا (س) بیاید، غوغا می كنید. اعتقادم این بود كه در برابر اسم حضرت زهرا (س) از خودتان واكنش نشان می دهید.
در همین حال و هوا دستم به كتانی او خورد. دیدم روی زبانه ی كتانی نوشته است: «حسین سعیدی از اردكان یزد.» همین نوشته باعث شناسایی او شد. همان جا برایش یك زیارت عاشورا و روضه ی حضرت زهرا (س) خواندم.

راوی:حاج حسین کاجی  

منبع:کتاب کرامات شهدا



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
آبان ماه سال 59 بود.روز عاشورا آماده شدم تا به هیئت بروم ساعت ده صبح بود.یكدفعه ضعف شدیدی در بدنم حس كردم.گویی جان از بدنم خارج  می شد.همان جا كنار در نشستم.نفهمیدم خواب بودم یا بیدار.یكدفعه محمد پسرم را دیدم كه با فرق خونین روی زمین افتاده!چند روزی ازعاشوراگذشت .شخصی كه می گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد.ایشان گفت:صبح عاشورا با سی نفر از بچه های سپاه سر پل ذهاب به عملیات رفتیم.در راه در كمین ضد انقلاب گرفتار شدیم .از جمع بچه ها فقط من توانستم از میان كوه و تپه ها فرار كنم.بقیه بچه ها به شهادت رسیدند.پرسیدم شما محمد من را دیدی ؟مطمئن هستی شهید شده؟!گفت:بله،اتفاقا ایشان را دیدم.گلوله ای به فرق سر او اصابت كرد وروی زمین افتاد پرسیدم چه ساعتی این اتفاق افتاد؟گفت:حدود ساعت ده صبح!اما من سالها در آرزوی دیدار پسرم بودم.هیچ خبری از او نداشتم.تا اینكه دو سال قبل ناراحتی قلبی من شدید تر شد.آنقدر كه هیچ كاری نمی توانستم انجام دهم.تا اینكه انتظار من به سر آمد.!
 یك شب در عالم رویا پسر من محمد با لباس سپاه ویك اتومبیل زیبا به دیدار من آمد.با هم به بهشت زهرابر سر مزار حسین پسر دیگرم رفتیم.آنجا خیلی خلوت بود.همین كه به مزارحسین رسیدیم یكدفعه جمعیت زیادی در كنار ما جمع شده اند.آنها به من ومحمد سلام كردند .فهمیدم آنها شهدا هستند.بعد محمد من را به خانه رساند.واشاره ای به قلب من نمود.یكدفعه از خواب  پریدم.پزشك معالج هم باورش نمی شد .هیچ اثری از ناراحتی قلبی  بجا نمانده بود.قلب من دیگر هیچ مشكلی پیدا نكرد.از آن روز هم پسرم مرتب به من سر میزد.آخرین بار روز عاشورا بود.دی ماه سال 88.وقتی در غروب عاشورا صحنه های هتك حرمت به این روز عزیز از تلویزیون پخش شد فقط اشك می ریختم .همان شب باز پسرم به دیدن من آمد با هم به باغ زیبایی رفتیم در گوشه باغ نهر آبی  بودكه اطراف آن را درختان وچمن پوشانده بود.یكدفعه حضرت امام را دیدم .با همان هیبت زمان حیات.پیراهن بلند سفید بر تنشان بود مشغول وضو بودند.جلو رفتم وسلام كردم .حضرت امام با خوشرویی جواب دادند .
بی مقدمه گفتم :آقا این چه وضعی كه به وجود آمده!چرا بعضی این كارها را میكنند؟!حضرت امام لبخندی زدوفرمود:دلتان قرص باشد هیچ اتفاقی نمی افتد!   تمام شدو....  

راوی:مادر شهیدان محمد وحسین دهلوی



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 شهید سپهبد علی صیاد شیرازی در روز چهارم خرداد 1323 در شهرستان «درگز» از توابع استان خراسان به دنیا آمد. در خرداد 1342 از دبیرستان امیر کبیر در تهران در رشته ریاضی دیپلم متوسطه گرفت. یک سال بعد در آزمون ورودی دانشکده افسری پذیرفته شد و به تحصیل علوم نظامی پرداخت و سه سال بعد در مهر 1346 با درجه ستوان دومی در رسته توپخانه فارغ التحصیل شد.

به ادامه مطلب مراجعه شود


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 22 شهریور 1392

شهید گمنام بگو،

بگو به من حرف دلت رو،تا کی می خوای سکوت کنی!


شهید گمنام بگو،

پس کی می خوای فکری برای بغض توی گلوت کنی؟


گمان کنم که ارثیه مادری ست، گمنامی









نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 (شهید عبدالله محمودى)
«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شمایید كه دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان مىكشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مى بینى و دشمن تو را نمى بیند.»

(سردار شهید رحیم آنجفى)
حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست

(شهید محمد كریم غفرانى)
خواهرم: از بى حجابى است اگر عمر گل كم است نهفته باش و همیشه گل باش.»

(شهید حمید رضا نظام)
«از تمامى خواهرانم مى‏خواهم كه حجاب این لباس رزم را حافظ باشند.»

(شهید سید محمد تقى میرغفوریان )
«یك دختر نجیب باید باحجاب باشد.»

(شهید صادق مهدى پور)
«خواهرم: حجاب تو مشت محكمى بر دهان منافقین و دشمنان اسلام مى زند.»

(شهید بهرام یادگارى)
«تو اى خواهرم... حجاب تو كوبنده تر از خون سرخ من است.»

(شهیدابوالفضل سنگ راشان)
به پهلوى شكسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مى‏دهم كه، حجاب را حجاب‏را، حجاب را، رعایت كنید.»

(شهید حمید رستمى)
«خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان: بى‏اعتنایى شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.»

(شهید على اصغر پور فرح آبادى)
«شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوى‏معنویت و صفا مى‏كشاند.»

(شهید على رضائیان)
«از خواهران گرامى خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زیرا كه‏حجاب خون‏بهاى شهیدان است.»

(شهید على روحى نجفى)
«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداكارى شما رشد پیدا كردم.»

(شهید غلامرضا عسگرى)
«اى خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهى چادر تو مى‏ترسد تاسرخى خون من.»

(شهید محمد حسن جعفرزاده)
«خواهرم: زینب‏گونه حجابت را كه كوبنده‏تر از خون من است‏حفظ كن.»

(شهید محمد على فرزانه)
« خواهران ما در حالى كه چادر خود را محكم برگرفته‏اند و خود راهم چون فاطمه و زینب حفظ مى‏كنند... هدف‏دار در جامعه حاضرشده‏اند.» 


نوع مطلب : شهداء، مطالب مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392
الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله

خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

نمی‌دانم چه باید کرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌کردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم.

ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمة زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا یا رب العالمین.

راستی چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.

گرچه بدم ولی خدا تو رحم کن و کمک کن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌کنم، از روی سرکشی نیست. بلکه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی. ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، کار خوب نکردن، بندة خوب نبود،… دیگر…
حضرت حق، امید تو اگر نبود پس چه؟ آیا من هم در آن صف بودم. ولی چه روزهای خوشی بود وقتی به عکس نگاه می‌کنم. از درد سختی که تمام وجودم را می‌گیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بی‌منتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم که باید سختی دوران را طی کنم. الله اکبر خداوندا خودت کمک کن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همة بندگان خوبت قسم می‌دهم، شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم،

انشاء الله تعالی.

منزل ظهر جمعه ۶/۴/۸۲



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 20 فروردین 1392
بدی کردیم خوبی یادمان رفت       زدل ها لایه روبی یادمان رفت

به ویلای شـمالی خو گرفتیم        شهیـدان جنوبی یادمان رفت


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 6 فروردین 1392
نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردانرآوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات ِ نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت « به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکرشده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دمِ در دنبالش رفتم پرسیدم « وسیله دارین ؟ » گفت « آره ». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت « مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م.»داشت سخن رانی می کرد، رسید به نظم. گفت« ما اگر تکنولوژی جنگی عراق را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی ست و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاهکفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده.تهران جلسه داشت. سرراه آمده بود اردوگاه، بازدید نیروهای در حال آموزش. موقع رفتن گفت «نصفِ آن ها، به درد جبهه و سپاه نمی خورن.» حرفِعجیبی بود. آموزش دوره ی سی ویک که تمام شد، قبل از اعزام، نصفشان تسویه گرفتند و برگشتند.


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
زندگی نامه
شهید آیت الله اشرفی اصفهانی، چهارمین شهید محراب به سال ۱۲۸۱ هجری شمسی در سده ی ماربین (خمینی شهر) اصفهان متولد شد. از دوران کودکی به تحصیل علوم دینی پرداخت و پس از کسب علوم ابتدایی به حوزه علمیه اصفهان آمد. پس از آن به قم رفت. در حوزه علمیه قم از وجود اساتیدی چون آیت الله بروجردی و امام خمینی کسب فیض کرد و در سن چهل سالگی به مقام اجتهاد رسید. در سال ۱۳۵۵ از طرف آیت الله بروجردی به سمت مدیریت حوزه علمیه کرمانشاه انتخاب شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به امامت جمعه ی کرمانشاه منصوب شد. پس از شروع جنگ تحمیلی با سرکشی به مناطق جنگی و حضور در جبهه ها مایه ی مسرت و دلگرمی رزمندگان بود. سر انجام در روز جمعه ۲۳ مهر ماه ۱۳۶۱ هنگام اقامه نماز جمعه توسط گروهک منافقین در کرمانشاه ترور شد و به مقام شهادت نائل گردید. پیکر پاکش را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردند


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 13 بهمن 1391
مـــن پـــــاهایم هستند هیــــــــچ نمی کنم ..

تـــــو پــــا نــــداری چه ها کــــرده ای ...

وای بر مـــــــا ..



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic